نقش دوست و همنشین در تربیت انسان

متن برنامه ی درس هایی از قرآن کریم حجت الاسلام قرائتی به همراه پاسخ سوالات مسابقه
تاریخ پخش : 25/06/89
بسم الله الرحمن الرحیم / الحمدلله رب العالمین بعدد ما احاط به علمك / اللهم صل علی محمد و آل محمد. الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی.
سر سفرهی قرآن هستیم، رمضان 89 بحث ما بحث تربیت بود، اهمیت تربیت، انواع تربیت، تربیت سیاسی، تربیت اخلاقی، خانوادگی، جنسی... ابزار تربیت، راههای تربیت، شیوههای تربیت، موضوع بحث این بود و این جلسه هم راجع به نقش همنشین در تربیت صحبت میكنیم، دو جلسه كه یك جلسهاش گفته شد، موضوع كلی بحث تربیت است، موضوع این نقش جلسه همنشین در تربیت است.
همنشین تو از تو به باید *** تا تو را عقل و دین بیفزاید
این همنشین بالاترینش همسر است. همسر روی همسر اثر میگذارد.
چه زنهایی که مردهایشان را نجات دادهاند. امام حسین(ع) وقتی میخواست برود كربلا، در راه كه میرفت، زهیر را با خانمش دید. او را دعوت كرد كه من میروم كربلا، بیا و یار من باش! زهیر یك مقداری سنگینش بود. داشت مِن و مِن میكرد. خانمش گفت: زهیر! پسر فاطمه از تو دعوت میكند، مِن و مِن میكنی؟ برو! شك داری؟ بین یزید و امام حسین(ع) شك داری؟ اینجا به هر حال این خانم عزیز، شوهرش را هدایت كرد و شوهرش از یاران امام حسین(ع) شد. در انقلاب ما زنها خیلی نقش داشتند. بعضی وقتها زن كج میرود، مرد نقش هدایت كننده را دارد. به دوست كه میگوییم: همنشین! دانه درشتش همسر است. هم میتواند نقش علمی داشته باشد، هم نقش مالی، هم نقش روحی، هم واسطه میتواند باشد.
امیرالمؤمنین(ع) فریاد میكشد، آه! «أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَان» (نهجالبلاغه) كجاست ابن تیهان، چه رفیقی داشتم. با آه، با اوه، «أَیْنَ عَمَّارٌ» كجاست عمار یاسر! خدا وقتی به موسی میگوید: برو سراغ فرعون! میگوید: «هارُونَ أَخی» (طه/30) هارون هم بیاید، دو تایی بروید. «هارُونَ أَخی»، «اشْدُدْ بِهِ أَزْری» (طه/31) این همنشین در انبیاء و ائمه و اینها.
1- نشانههای دوست خوب، اقامه نماز و یاری در سختیها
یك وقت یك كسی به من گفت: من در ماشین بودم، به راننده گفتم: برای نماز نگه دار! نگه نداشت، نمازم قضا شد. گناه كردهام؟ گفتم: چطوری گفتی؟ گفت: گفتم آقای راننده نگه دار نماز بخوانیم، او هم گفت بنشین خبرت میدهم. من هم نشستم و خبر نداد. رفت و نمازم قضا شد. گفتم: نه! اگر یك ساكی، چمدانی از داخل ماشین به بیرون پرت میشد، ساك تو از ماشین بیرون میافتاد، چطور میگفتی؟ میگفتی: آقای راننده، ساك من افتاده است، میشود نگه داری؟ او هم میگفت: نه! ساك را مشت میكوبی، آقای راننده! آقای راننده! چه شده است؟ ساكم افتاد! ساكت را این طور نمیگفتی؟ گفت: چرا! گفتم: پس ببین! غیرتت برای ساكت، بیش از غیرتت برای نمازت است. ما الان وقتی بچهمان را صدا میزنیم، میگوییم: بلند شو، مدرسهات دیرشد. نمیگوییم: بلند شو، نمازت قضا شد. یك شهركی را كه تعریف میكنیم، میگوییم: این شهرك، آب دارد، گاز دارد، لولهكشی دارد، نمیدانم چه دارد، چه دارد، چه دارد، چه دارد، چه دارد، سرویس شركت حمل و نقلش خوب است، نمیگوییم: این شهرك مسجد دارد، یا ندارد؟
دوم اینكه ببینید كه در «الْعُسْرِ وَ الْیُسْر» «وَ الْبِرِّ بِالْإِخْوَان فی الْعُسْرِ وَ الْیُسْر» (الكافی/ج2 /ص672) یكی از راههای شناخت این است كه در تنگناها و در تلخیها هم با تو هست، یا تو را رها میكند و میرود. رها میكند و میرود. این هم یك مورد. یكی هم در مسافرت! مسافرت هم وسیلهی خوبی است كه آدم رفیقش را بشناسد، رانندهای كه میخواهند امتحانش كنند، در زمین صاف نمیشود امتحانش كرد. در گردنهها میشود فهمید كه این رانندگیاش چگونه است! در مسافرتها خیلی از آدمها در شهر با هم رفیق هستند، در سفر مثلاً میبینی، بله! قرض به تو میدهد یا نه؟ اگر عصبانی شد خودش را نگه میدارد، یا دهانش را باز میكند و هر چه میخواهد به تو میگوید؟ حدیث داریم اگر خواستی با كسی رفیق شوی، سه بار او را عصبانی كن، اگر فحش نداد، با او رفیق شو! خوب!
«الْحَیَاءِ وَ الْأَمَانَةِ وَ الصِّیَانَةِ وَ الصِّدْقِ» (بحارالأنوار/ج72/ص196) دوست خوب این است كه ببینی حیاء دارد، یا بیحیاست؟ امانت! به او گفتی این ماشین را دستت بگیر، دوچرخه و موتور را دستت بگیر، امانتداری میكند، یا مثلاً ماشین را میگیرد و میگوید: مادرم مریض است، میخواهم او را دكتر ببرم، وقتی مادرش را دكتر میبرد، در خیابان مسافركشی هم میكند. مثلاً یك ماهه قرض میگیرد، بعد از چهار ماه میبینی نداد. حرف كه میزند، راست میگوید یا دروغ میگوید؟ اینها ابزارهای شناخت است.
2- تاثیرگذاری همنشین با انسان
مرحوم مطهری(ره) با یكی از دوستان فقیهش، هم دوره بودند، آن عالم فقیه میگفت كه من خوابیده بودم، خواب دیدم كه حضرت امیر(ع) در اتاق را میزند و میگوید: بلند شو! بلند شو نماز شب بخوان. از خواب بیدار شدم. حضرت امیر(ع) آمده است در اتاق من را میزند، میگوید: بلند شو نماز شب بخوان؟ ماندم كه این چه خوابی است كه من دیدهام. تا داشتم فكر میكردم كه این چه خوابی است، یك مرتبه دیدم كه درب را میزنند، مرحوم مطهری(ره)، هم حجرهی ما، درب را میزند كه بلند شو نماز شب بخوان! آب برایت آوردهام كه وضوخانه دور است، آوردهام اینجا كه همین جا وضو بگیری و نماز شب بخوانی! ببینید چه رفیقهایی بودند.
هر كس یك نعمتهایی دارد، یك شب بنشینید نعمتهایی را كه خدا به شما داده است، بنویسید. بنده خودم از چهارده سالگی كه طلبه شدم، تا تقریباً بیست و چهار سالگی، ده سال یك هم حجره داشتم، هممنزل و هماتاق و همسفر و هممباحثه و همیشه همه چیزمان با هم بود. در این ده سال از این طلبهی فاضل که خدا رحمتش كند، مرحوم مشرقی، در این ده سال حرام كه از او ندیدم، هیچ! مكروه هم از ایشان ندیدم. ده سال یار ما بود. خیلی مراقب حرفهایش بود. به قدری دقیق بود كه من از دقت ایشان وحشتم میگرفت. به او گفتم: آقای مشرقی! اگر یك وقت یك حرف خلافی از من دیدی، دروغ بود در دهن من بزن! من به شما اجازه میدهم محكم بزنی كه من از نوجوانی زبانم را كنترل كنم. ما نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم، گفتم: آقای مشرقی! خیلی شكر در این چای ریختی، تا گفتم: با پشت دستش به دهان من زد! گفتم: آقا! بنا شد هر وقت من دروغ گفتم، شما من را بزنی! گفت: شما گفتی چرا اینقدر شكرش كردی، شكرش نكرده بودم، خاك قندش كرده بودم. گفتم آقا من دیگر اینجا حوصلهام نمیرسد، یك مقدار با ما مدارا کن، یك مقدار كوتاه بیا! یك مقدار كوتاه بیا! افرادی بودند كه شاید ما الان بگوییم، به ما بخندند. ممكن است اگر بگوییم قبول نكنند.
«مُجَالَسَةُ الصَّالِحِینَ دَاعِیَةٌ إِلَى الصَّلَاح» «مُجَالَسَةُ العلماء» علمت را زیاد میكند. «یَا بُنَیَّ جَالِسِ الْعُلَمَاءَ» لقمان به بچهاش میگوید: با دانشمندان بنشین! «یُحْیِی الْقُلُوبَ» قلب زنده میشود. «كَمَا یُحْیِی الْأَرْضَ بِوَابِلِ السَّمَاءِ» (بحارالأنوار/ج1/ص204) همین طور كه زمین با باران زنده میشود، قلب انسان با گفتگوی با دانشمند زنده میشود. البته نه هر علمی! یك سری علمها هیچ خاصیتی ندارد. بدانیم جایی آباد نمیشود ، ندانیم هم جایی خراب نمیشود. حالا كوه هیمالیا چند متر است؟ این را بدانیم اطلاعات است، اگر ندانیم هم هیچ كجا خراب نمیشود. وقتی هم دانستیم هیچ مشكلی حل نمیشود. رودخانهی فلان جا از كجا به كجا... در آفریقا فلان رودخانه از كجا آمد به كجا رفت؟ حالا این اطلاعات است، بدانیم جایی آباد نمیشود. نه!
یك سری علوم است كه اگر آدم بداند چشمش باز میشود. عجب! ما این را نمیدانستیم. ما این را نمیدانستیم. یك دعایی است، سحرهای ماه رمضان میخوانند به نام دعای ابوحمزه ثمالی! امام سجاد(ع) میگوید: من هر وقت سر نماز میروم، فكر میكنم كه حالا دارم به خدا وصل میشوم، خوابم میگیرد، چرا خوایم میگیرد؟ میگوید: یازده دلیل دارد كه چرا ما حال عبادت را نداریم. دو ساعت مینشینیم و یك بازی را در تلویزیون میبینیم، اما تا میگویند: نماز بخوان! سنگین است. دو ساعت به دنبال توپ بلژیك رفتیم، هفت دقیقه با خدا حال حرف زدن نداریم. چرا؟
3- سخن امام سجاد(علیه السلام) در باره بیماریهای روحی
از ابزار تربیت این است كه بچههایمان را با علمای ربانی آشنا كنیم. البته من هم نمیگویم كه هر عالمی، هر دانشمندی... یك بابی داریم «علماء سوء» یعنی دانشمندان بد! علمای سوء در روایت داریم. هر علمی ارزشی ندارد. قرآن نگفته است: «فَسْئَلُوا العلماء» گفته است: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْر» (نحل/43) نگفته است: «فَسْئَلُوا اهل العلم» چون ممكن است آدم اهل علم باشد، اما اهل ذكر نباشد. یعنی عالم هست اما خود این عالم هم غافل است. عالم هست اما خود این عالم هم غافل است. عالمی كه به هوش باشد. هوشیار باشد. یعنی دشمن را بشناسد، شیطان را بشناسد. وسوسهها را بشناسد. توطئهها را بشناسد. نفس را بشناسد. آدم خودش هم خودش را نمیشناسد.
مرحوم مطهری(ره) میگفت: هر كس میخواهد ببیند چه جانوری است، ببیند چه خوابی میبیند. خیلی وقتها آدم در روز آرام، آرام، آرام، ولی خواب میبیند، اوه چه كرد در خواب. چند نفر را زد و كشت و چه كارهایی كرد. میگوید اگر انسان خواب میبیند، آن جوهرش آنجا پیدا میشود. گاهی آدم خودش را نمیشناسد. من ممكن است یك عمری صحبت كنم، شما بگویید آقای قرائتی سی سال است كه در تلویزیون برای ما صحبت میكند، خیلی خوب! حالا من واقعاً آدم خوبی هستم؟ ابداً! شما یك بزغاله به من بدهی و بگویی: آقای قرائتی این گوشت گوسفند را تقسیم كن! میبینی كبابیهایش را در یخچال برای خودم بردم. سی سال از اسلام میگویم، در تقسیم یك بز، سرنگون میشوم. آدم باید امتحان كند. این طور نیست كه حالا چون من ریشم سفید شده است و پنجاه سال است كه آخوند هستم، سی سال است كه در تلویزیون هستم، پس آدم خوبی هستم. ممكن است در یك لحظه آدم ببیند اِه... اِ اِ اِ! من چرا این چنین كردم؟ این چه موضعگیری بود كه من كردم؟ این چه حرفی بود كه من زدم؟ این چه برخوردی بود كه من كردم؟
امام سجاد(ع) میگوید: چرا سر نماز كسل هستیم. برای اینكه در جلسهی دانشمندان نیستیم. «أَوْ لَعَلَّكَ رَأَیْتَنِی آلَفُ مَجَالِسَ الْبَطَّالِینَ» «بَطَّال» باطلهگو! حرفهایی كه باطل میزنند. میبینید در جلسات چرت و پرت گرم هستم، «آلَفُ» الفت گرفتهام. بَه! در جلسات دری وری عاشقانه مینشینم، «فَبَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ خَلَّیْتَنِی» میگوید: برو! حالا كه بناست با یاوهگوها باشی، برو دیگر من لذت مناجات را از تو میگیرم، با همان گفتگوها خو كن! روایت داریم نشستن با دانشمندان «یُحْیِی الْقُلُوبَ بِنُورِ الْحِكْمَ» (بحارالأنوار/ج1/ص204) یكی از كارهای تربیتی این است كه بچهها را با علمای ربانی آشنا كنیم. گاهی آدم خانهی یك كسی میرود، وقتی برمیگردد عوض میشود. میگوید: عجب! اگر اینها آدم هستند، پس ما چه كسی هستیم؟ «جالس الحلماء تزدد حلما» (غررالحكم/ح9809)
«جالس العلماء تزدد علما» (غررالحكم/ح224) «جالس الحكماء یكمل عقلك» (غررالحكم/ح9788) با عالم بنشینی، عالم میشوی! با حكیم بنشینی، حكیم میشوی! با حلیم بنشینی، حلیم میشوی! مثل قرآن!
4- وظیفه ما در برابر قرآن: تعظیم، تکریم، تمجید
قرآن را نباید آنجایی كه پایمان را میگذاریم، گذاشت. قرآن را باید روی بلندی گذاشت. قرآن را روی رحل میگذارند، «مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ» (عبس/14) «مَرْفُوعَةٍ»، «رفع» یعنی بلند! «وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَواعِدَ» (بقره/127) «رفع» یعنی بلند! یعنی قرآن را... آنجایی كه پایت را میگذاری، قرآن را نگذار. اگر پایت دراز است و آن طرف قرآن است، قرآن را بالای سرت بگذار. قرآن در جیب پایین نگذار. بگذار در جیب بالا!
خوب! «جالس الفقراء» با فقراء بنشینیم چرا؟ كه فقیر شویم؟ خوب! «جالس العلماء» كه عالم شویم. «جالس الحلماء» كه حلیم شویم. «جالس الحكماء» كه حكیم شویم. «جالس الفقراء» یعنی چه؟ یعنی فقیر شویم؟ ما كه نمیخواهیم فقیر شویم. میگوید: «جالس الفقراء تزدد شكرا» (غررالحكم/ح9808) با فقیر كه نشستی، شكر میكنی! میگویی: عجب! چه نعمتهایی خداوند به ما داده است.
5- نشانههای دانشمندان ربانی در روایات
این علامت عالم است. موضوع بحثمان ماه رمضان 89 تربیت است. اگر میخواهیم تربیت بشویم، دانشمندی كه یك مشكلی از ما حل كند. وگرنه حالا یك مدركی گرفته است ولی آدم میرود و پهلویش مینشیند، بیشتر یاد دنیا میافتد. چه خانهای! چه فرشهایی! چه غذایی! چه انگشتری! چه لباسی! چه ماشینی! آخر این دانشمندان را وقتی آدم با ایشان مینشیند، آن مقدار ایمانی هم كه دارد، از دست میدهد. پهلوی یك كسی بنشینید كه... آقا نیست! چرا هست. نایاب است! بله، نایاب است.
اگر یك آخوندی خراب شد، دو تا آخوند خراب شد، اگر پنجاه آخوند هم خراب شدند، شما حق بیدینی ندارید. سؤال: اگر پنجاه دكتر بد شدند، شما دیگر دكتر نمیروید؟ اگر پنجاه مغازه بسته باشند، در یك شهری پنجاه داروخانه بسته باشند، شما میگویی: بچهام بمیرد؟ بالاخره داروخانهی پنجاه و یكم باز است. اینطور نیست كه چون او بد شد، چون او بد شد، پس من دیگر آخوند را دوست ندارم. هر سال عید، هزاران ماشین تصادف میكند، ولی سال به سال مسافرتها كم نمیشود. تصادف ماشین كه نباید... چطور شد كه ماشینها تصادف میكنند، شما هر سال عید مسافرت میروی، با اینكه میبینی تصادف میكنند؟ هواپیما گاهی یك بار سقوط میكند، شما باز هم سوار میشوی. آن وقت حالا به آخوند كه رسید، نه! من دیگر تقلید نمیكنم. برای این كه فلانی را گفتند آدم خوبی است، فهمیدم خیلی خوب نیست. پس دیگر ولش كن! چطور به آخوند كه رسیدیم، این چنین میكنیم؟
ما گاهی وقتها مریض میشویم. دكتر ده سال، پانزده سال درس خوانده است، بعد از دیپلم! دیپلم را كه همه دارند. ده پانزده سال درس خوانده است و پزشك شده است، هر چه گفت گوش میدهیم. این قرص، این كپسول، این شربت، چشم! اما به طلبه كه میرسیم، آقا ببخشید: چرا نماز صبح دو ركعت است؟ چطور به دكتر نمیگویی: چرا این قرص سرخ است؟ چرا این كپسول را گفتهای هر شش ساعت؟ هر چه چرا است، سر جان آخوندها میریزیم. حالا به دین كه رسیدیم، روشنفكر میشویم. حالا یك كسانی هم روشنفكر هستند كه در واقع امّل هستند. اگر روشنفكر هم باشند، آدم غصه نمیخورد. اَدای روشنفكری را در میآورند، مخش خیلی كار نمیكند، اَدا در میآورد. وگرنه مثلاً چهار سؤال از او میكنی میبینی كه... غرور او را میگیرد! آدمهایی هستند كه با یك برخورد طرف را عوض كنند.
یكی از وزراء میگفت: یكی از این سوپردولوكسهای روشنفكرنما، در یك سفری در یك كشتی نشسته بود، یك آخوند و طلبهای هم در كنارش بود، و سفر هم دو سه روز در دریا طول میكشید. میگفت مرتب این طلبه و آخوند میرفت با این آقا صحبت كند، میگفت آقا: بنده آمادگی صحبت با شما را ندارم. ما یك مقداری صبر كردیم، گفتیم: ما سه روز حرف نزنیم؟ گفت: آقا! با هم یك گپی بزنیم، یك چیزی، یك شعری، قصهای، داستانی، تاریخی... گفت: آقا بنده آمادگی ندارم. این قفل شده بود. باز دو سه ساعت صبر كردیم، یك مرتبه این برید و گفت: آقا! ولم كن! من از عمامهی تو بدم میآید. تا گفت: از عمامهی تو بدم میآید. این طلبه میگفت: عمامه را برداشتم و در دریا انداختم. گفتم: مشكل تو حل شد؟ به همین مقداری كه تو درس خواندهای، من بیشتر از تو درس خواندهام. بیا با هم حرف بزنیم.
گفت: من نخواستم شما عمامهتان را در دریا بیاندازید، گفت: من تو را بیشتر از عمامهام دوست دارم. با هم حرف بزنیم. گفت: خیلی خوب! حرف بزنیم. میگفت: سر سخن كه باز شد، فهمید عجب! ما چند برابر این سواد داریم و این را باد گرفته بود. جایی خبری نیست. یك ذره یك ذره شروع كرد به اینكه كم كم حرفهای ما را یادداشت كند و هیچی آقا، مرید شد. چه جور مرید شد. میگفت: سه روز تمام شد و خیلی از ما استفاده كرد و خیلی از ما عذرخواهی كرد و وقتی به منطقه وارد شدیم، خوب ما هتل گرفته بودیم، گفت: نه! باید خانهی خود من بیایید. من خودم راننده، هم راهنما، هم راننده، هم میزبان! میگفت: چند روزی را كه در آن كشور بودیم، حسابی از ما پذیرایی كرد. بعد هم كه میخواستیم برگردیم، دم دریا آمد ما را سوار كرد، یك كارتن هم به ما هدیه داد. ما در كشتی هدیه باز كردیم كه ببینیم چیست! دیدیم دو سه توپ عمامهای است. میگفت: از یك عمامه گذشتیم، خدا هشت عمامه به ما داد. رفیق این طوری است.
ما منبر كه میرویم پنج رقم آدم پای منبر ما مینشیند. بعضیها پای منبر كه میآیند، این طوری نگاه میكنند... مثل اینكه از دماغ فیل افتاده است. حالا نمیدانم چهاش است؟ بابا ده سال درس خواندن، حالا یك ماشین قشنگ داشتن، یك خانهی خوب داشتن، یك كارخانه داشتن كه باد ندارد. بعضیها پای منبر این طوری گوش میدهند... یك آدمهایی عاشق هستند این طوری گوش میدهند... یك آدمهایی مغرور هستند این طوری گوش میدهند... یك آدمهایی بیتفاوت هستند، این طوری پای منبر مینشینند. بعضی آدمها فراری هستند، پای منبر این طوری مینشینند... میخواهد برود، گیر كرده است. آدمها مختلف هستند.
1 – شما را خارج كند «مِنَ الشَّكِّ إِلَى الْیَقِین»، یعنی شك تو را برطرف كند. شك دارم! یك دلیلی قانع كننده بیاورد، كه شك من برطرف شود. 2- «مِنَ الرِّیَاءِ إِلَى الْإِخْلَاصِ» اگر آدم ریاكاری هستم، برخوردی كند كه من به اخلاص نزدیك شوم. 3- «مِنَ الرَّغْبَةِ إِلَى الرَّهْبَةِ»، «مِنَ الرَّغْبَةِ» اگر خیلی دنیاپرست هستم، «الرَّهْبَةِ» رهبانیت، یعنی دل از دنیا بكنم. 4- «مِنَ الْكِبْرِ إِلَى التَّوَاضُعِ» «مِنَ الْكِبْرِ» از تكبر، «إِلَى التَّوَاضُعِ» اگر تكبر دارم، غرور دارم، من را به سمت تواضع هدایت كند. 5- «مِنَ الْغِشِّ إِلَى النَّصِیحَةِ» اگر «غِشِّ» یعنی كلك به مردم میزنم، من را به سمت نصیحت و خیرخواهی هدایت كند.
6- حفظ دوستان قدیمی و جذب دوستان جدید
خدا آیت الله بهاء الدینی را رحمت كند. یك جمله به من گفت از آسمان به زمین آمدم. یك جمله! گفت: آقای قرائتی! اگر برای خدا در تلویزیون قرآن و حدیث نگویی، دلت خوش نباشد كه مردم ایران مینشینند و در تلویزیون تو را نگاه میكنند، یك میمون هم اگر برقصد نگاهش میكنند. یعنی اگر خدا در كار تو نباشد، سخنرانی و رقص میمون یك طور است. ببینید چطور... یك كلمه، یك دقیقه! ولی حسابی آدم را تكان میدهد. حسابی آدم را تكان میدهد. من دلم میخواهد كه همه من را نگاه كنند. خوب یك فیل هم راه برود، همه نگاهش میكنند. میخواستی فیل شوی! من میخواهم در دنیا مشهور شوم. خوب هیمالیا هم مشهور است. میخواستی هیمالیا شوی! با كسی رفیق شویم كه چشم اندازمان را از دنیا ببرد، «وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقى» (اعلی/17)
یكی از این اشراف درجهی یك، خانهی یكی از مراجع رفت. هم آن اشراف را میدانم كیست، هم آن مرجع را میشناسم كیست. حالا اسمشان را نمیبرم. پیرمرد حدود هشتاد و پنج سال... این پیرمرد، آیت الله العظماء، گفت: خوب! شما از خاندان فلان هستید. گفت: بله! گفت: خوب، وضع خانهتان كه خیلی عالی است. درآمدتان هم كه خیلی عالی است، خوب! نوكر و كلفت و خدمه و حشم و... هی این آقا میگفت: چرا آقا از زندگی من میپرسد؟ حتی پرسید: خانمتان هم حتماً زیباست، خانهتان چقدر قشنگ است. خوب دیگر خان بود، مثلاً اگر در مملكت بیست نفر درجهی یك از نظر پولی بودند، یكی از آن بیست تا بود. گفت: من سؤالم این است كه آیا برای قبرتان هم كاری كردهاید؟ وقتی میخواست برود، گفت: یك كلمه بود، ولی بمب بود. گاهی كلمات بمب است، قرآن میگوید: من بمب هستم. قرآن میگوید: من دینامیت هستم. «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَل، لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّه» (حشر/21) اگر قرآن بر كوه نازل شود، تكه تكه میشود، یعنی چه؟ یعنی من دینامیت هستم. بعضی كلمات دینامیت است. با كسی بنشینید كه سرنوشت شما را عوض كند.
خوب! دیگر چه؟ لقمان به پسرش میگوید: پسرجان! اگر وارد جایی شدی كه یك عده نشستهاند، یك سلام كن و برو كنار بنشین! «فارمهم بسهم السلام» تیر سلام را پرت كن و «ثم اجلس فی ناحیتهم» برو یك كناری بنشین! «فلا تنطق» نطق نكن! هیچ نگو! یك سلام كن و برو در گوشهای بنشین. ببینید اینها چه میگویند. «فإن رأیتهم قد نطقوا فی ذكر الله» اگر دیدی حرفهایی الهی میزنند، «فأجر سهمك معهم» برو داخلشان! والا اگر دیدی دارند چرت و پرت میگویند، «فتحول من عندهم إلى غیرهم» (مجموعةورام/ج1/ص31) بلند شو و جای دیگر برو.
میدانی گوشت كیلویی چند است؟ میدانی دقیقهای چقدر خرج ما میشود؟ منتها ما چون پول نمیدهیم نمیفهمیم. حالا دولت میگوید میخواهم یارانه بدهم، خدا یك عمری است یارانه میدهد، مفت خورشید میدهد. مفت ابر میآید، مفت باران میآید، مفت باد میآید، بیابانها همین طور دیمی گندم به ما میدهند، گوشت ما در دریاها از طریق ماهیها مفت، پرورش ماهی مفت، مفت، مفت! خدا یك عمری به ما رایگان داده است، آنوقت ابر و باد و مه و خورشید وفلك در كارند... تا من بنشینم چرت و پرت بگویم!
امیرالمؤمنین فرمود: رفیق، «من كان ناهیا عن الظلم» (غررالحكم،ص415) رفیق کسی است كه اگر ظلمی كنی، جلوی تو را بگیرد. «معینا على البر» (غررالحكم،ص415) در كار خوب به تو كمك كند، در كار خوب كمك تو كند. كار بد... رفیق خوب مثل دو تا دست است كه همدیگر را بشویند. یعنی از تو حمایت كند.
در رفیقها، رفیق جدید و قدیم میگویند: هر چیزی نواش خوب است. اما رفیق كهنهاش خوب است.
7- حفظ اسرار دوستان، نه افشای عیوب آنان
رفیق خوب این است كه عیبهای تو را به خودش نسبت بدهد. مثلاً نگوید كه: كجا بودی؟ چرا نبودی؟ بگوید: من خدمت شما نمیرسم. «ما لِیَ لا أَرَى الْهُدْهُد» (نمل/20) حضرت سلیمان به هدهد گفت: من چه مشكلی دارم كه هدهد را نمیبینم. نمیگوید: هدهد نیست. میگوید: من او را نمیبینم. نمیگویی: بیتوفیق هستی! به شاگردت نگو: تو نمیفهمی درس نمیآیی. بگو: آیا درس دادن من عیبی دارد كه شما نمیآیی؟ نگو: مردم نمیفهمند كه مسجد من نمیآیند. بگو: نكند من عیبی دارم، كه مردم مسجد من نمیآیند! یعنی عیب را سمت خودت ببر. «ما لِیَ لا أَرَى» قرآن میگوید: حضرت سلیمان گفت: من چه مشكلی دارم؟ آیا منبر من طول میكشد؟ حرفهایم مفید نیست؟ چرا مسجد من خلوت است؟ عیبهای خودتان را برطرف كنید. اشاره میكنند وقت تمام شد. باز هم حرفهایم ماند. خیلی خوب...
خدایا تو رب العالمین هستی. هستی را تو تربیت میكنی. «رَبُّ كُلِّ شَیْء» (انعام/164) ما را هم تربیت كن. خدایا، رفیقهای نااهل را از همهی ما دور بفرما. یك بصیرتی به ما بده بفهمیم رفیق خوب چه كسی است؟ رفیق بد چه كسی است؟ در رفیق بازی سلامتی را از دست ندهیم. دین را از دست ندهیم. غیرت را از دست ندهیم. تقوا را از دست ندهیم. ایرانی بودن خودمان را از دست ندهیم. اینهایی كه دلشان به آمریكا است، ایران را هم دوست نمیدارند. اسمشان ملیگرا است. ولی همیشه میخواهند ایران را طبق عقربهی آمریكا و اروپا نگه دارند. آنها ایران را هم دوست ندارند. ایران دوست كسی است كه تكه تكه شد، یك وجب ایران را به صدام نداد. آنهایی كه نشستند مقاله نوشتند و جوجه كباب خوردند و آروغ زدند، اینها ایران را هم دوست ندارند. خدایا رفیقهای ما را رفیقهایی قرار بده كه ما را از شك به یقین، از ریا به اخلاص، از دنیا گرایی به زهد، از تكبر به تواضع، از حیله به خیرخواهی دعوت بكنند.
«والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته»
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 18:45 توسط
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "